تبليغاتX
بدبختی های یک زن چاق
در خصوص زندگی روزمره و مشکلاتی که یک زن چاق در زندگی خود می کشد می نویسم.
امروز داشتم بر می گشتم حسابی حالمان خراب شد از بس که هوا آلوده بود و گرد و غبار زیاد و عطسه های پی در پی حسابی حالمان را نزار می کرد تا حدی که احساس می کردیم دیگر پرده گوشمان دارد پاره می شود. دلمان می خواهد جایی می بود تا ما فرار می کردیم و می رفتیم هوایی تازه استنشاق کنیم که نیست.

داشتم فکر می کردم ساراجان از وبلاگ بیستون سبز دارد در کرمانشاه (که امروز اوضاعش از تهران خرابتر بود و تعطیل شد مدارسشان)  حالا چطور نفس می کشد و اصلا نفس می کشد یا نه؟!

خلاصه جایی نیافتیم که مشکل سراسری است مثل بیماری اقتصادی کشورمان که سراسریست. به قول عزیزی هرجا بروی آسمان همین رنگ است و این روزها حسابی کدر است و بی خودی راه نی افت توی خیابان و بنشین در منزل که حرکت کردن در چنین هوایی نه تنها سلامتی به وجود مبارک هدیه نمی کند که هیچ بلکه کلی بیماری هم اضافه می شود. فکر کنم باید کتونی دوست داشتنی ام را این روزهها جمع کنم.

و اما خبر در مورد چاقی بنده که باز هم نیم کیلو دیگر کم کردیم. البته بدون زحمت و رژیم. فکر کنم نتیجه کتونی مرحمتی اداره است منباب مسابقه طناب کشی که چون دیدم شیک و زیباست می پوشیم و راحت تر حرکت می کنیم. هوای خوب صبح گاهی و قدم زدن طی مسیرهای کوتاه هم بی تاثیر نبوده که کم تحرکی ما به خاطر پشت میز نشینی خودش باعث ورقلمبیدن برخی مواضع شده است. فکر کنم باید پروفایلم را اصلاح کنم و بنویسم 28 کیلو اضافه وزن. این خوبه مگه نه؟ نه گرسنگی تجربه کنی و نه حرص بخوری فقط قوانین خانه را عوض کنی. موقع غذا خوردن حرف زدن و جواب دادن به تلفن و موبایل ممنوع و  صد البته تلویزیون هم خاموش. خوبه نه؟! می خواهم بروم کفش پرفکت استیپ بخرم تا کمی راحت تر بتونم بدوم و حرکت کنم. حداقل روزهایی که نمی تونم ماشین ببرم، فکر می کنم این کمکم کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:4  توسط آدم چاق | 
سلام.

کارم زیاد بود نرسیدم این چند روزی آپ کنم. حالا چرا می زنید. از دوستانی که پیامهای محبت آمیز روز زن گذاشتند تشکر ما که نه از بچه ها خیر دیدیم نه از همسر جان. باز خوب بود از 5 روز قبل از روز مادر خاله جانمان یک پیامک فرستاد به این مضمون :برای پیشگیری از افسردگی در روز زن از امروز به مدت پنج روز روزی 100 مرتبه این ذکر را بخوانید«به درک که برام کادو نمی خره». اگر این نسخه خاله جان را نپیچیده بودیم که الان افسردگی هم علاوه بر چاقی آمده بود سراغمان. بجاش هرچی دلتان بخواهد دوست و آشنا و دوستان وبلاگی و ایمیل و ...... برایمان روز زن را تبریک گفتند و کلی کیفور شدیم..

نمی دونم این فایر فاکس چه مرگشه که من نمی تونم باهاش عکس لینک کنم امروز آمده بودم که چند تا عکس از نمایشگاه گل بگذارم نشد. اگر این پسر جان بزرگه کمک کند شاید بتوانیم یک کاری هم بکنیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:33  توسط آدم چاق | 
سلام.

دوستان رفتیم نمایشگاه گل. وای خدای من اگر بدونید چه خبر بود. انقدر انرژی دارم که می خواهم تا آسمان بجای پرواز بدوم. امروز کتونی پوشیدم که راحت همه جا را ببینم. ولی مگر توی آن فضای زیبا آدم خسته می شود. انقدر با همسرم و پسرها عکس انداختیم که نمی دانید. انقدر خوشگل بود انقدر خوشگل بود که واقعا نمی دونم چی بگم. سر فرصت یک چندتا عکس خوشگل هم برای شما می گذارم ولی حتما خودتون برید لذت ببری. پر است از سوژه و منظره های زیبا.

آنهایی که بلد نیستند خیابان چمران به سمت جنوب که می آیید حدود پانصد ششصد متر مانده برسید به پل 

گیشا یک ساختمان بزرگ مثل یک استادیوم سرپوشیده سمت راست می بینید که همانجا نمایشگاه گل برپاست. از کوچه پس کوچه های گیشا بروید راحت ترید.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:50  توسط آدم چاق | 
دوستان خانه دار و خانه ندار اعم از آقا یا خانم فرقی نمی کند لطفا مشارکت کنید. از آنجایی که جفت پسرها در منزل دست به آشپزیشون خوبه و گاه ما مجبور می شویم تا بالاترین نقطه هود و سقف را به خاطر سرخ کردن یک عدد ران مرغ و یا مقداری سیب زمینی توسط دو پسر بزرگوار، صبور و خدوم در منزل(که وقتی ما نیستیم در تلاشند از غذاهای خانگی استفاده کنند و از سوسیس و کالباس و تخم مرغ هم بیزارند) پاک کنیم لذا تصمیم گرفتیم که یک سرخ کن بخریم.

 از آنجایی که به سلامتی این دو گل پسر اهمیت می دهیم و هرچه ازشان خواهش می کنیم که از بخارپز استفاده کنند ولی خوششان نمی آید و از کباب کردن و سرخ کردن بیشتر لذت می برند(وای یادم باشه در مورد کباب کردن براتون یک چیزی بگم) پس تصمیم گرفتیم سرخ کن بخریم ولی از اینهایی که بدون روغن سرخ مییکند و یا از اونهایی که با یک قاشق روغن سرخ می کند. ولی در بین اطرافیان کسی که از این دست سرخ کنها خریده باشه و استفاده کرده باشد نداریم. اگر کسی از این نوع سرخ کنها خریده و یا از اطرافیانشان کسی خریده است میزان رضایت از عملکرد آن را بگویید. و نحوه کارش را توضیح دهید. خیلی از راهنماییتون ممنون می شوم تا با دقت بیشتری دست به خرید بزنم.

اما در مورد کباب کردن: پسر های ما علاقه زیادی به کباب کردن دارند. ما هر روز می آمدیم خانه می دیدیم خانه بوی اسپند می دهد. فکر می کردیم بچه ها برای اینکه یکیشان سرما خورده است برای ضد عفونی کردن هوا اسپند دود داده اند. غافل از اینکه هر روز ترتیب یک بسته گوشت خورشتی داخل فریزر را می دهند و روی گاز کباب می کنند و نوش جان می کنند. یک روز آمدیم دیدیم همراه بوی اسفند کمی هم بوی پارچه سوخته و.... می آید. خلاصه دلمان هوری ریخت رفتیم توی آشپزخانه ببینیم چه خبر است دیدیم که موکت کف آشپزخانه دایره ای سوخته. روی گاز را نگاه کردیم آثار کباب کردن را دیدیم و دستمالی نیم سوخته که توی ظرفشویی خیس بود و .... ماجرا دستمان آمد. رفتیم سراغ پسر بزرگه گفت من صبح داشتم می رفتم یک بسته گوشت گذاشتم بیرون که وقتی برگشتم کباب کنیم وبخوریم پسر کوچیکه شکمو صبر نکرده من برسم دست به کار شده سیخها را انقدر به شعله نزدیک کرده که چسبیده آهن شعله پخش کن گاز و با تکان دادن سیخ کباب رویه شعله پخش کن از جایش در آمده و افتاده کف آشپزخانه و موکت را سوزانده از طرفی که شعله حسابی از وسط شعله پخش کن تنوره کشیده و حول شده آمده دستمال را بردارد آن آتش گرفته و خلاصه آخرش عقلش رسیده و گاز را خاموش کرده و دستمال را هم انداخته توی لگن ظرفشویی و آب را باز کرده روش.

من همانجا وا رفتم روی صندلی و گفتم وای مگه من نگفتم توی خونه کباب درست نکنین. فکر کردید عقلمان کم است که همیشه برای این کار بابا منقل می گذارد روی پشت بام و با ذغال آتش درست می کند. آخه ما که اصلا گوشت کبابی نداشتیم. خلاصه این قضیه به خیر گذشت و دیگر ندیدم توی خانه اسپند دود کنند این دو پسر مگر مواقعی که غذایی را سوزانده باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:59  توسط آدم چاق | 
سلام

وای از دست این دوستان که صد تا پیام خصوصی گذاشته بودند که اسم کتاب چی بود. اگربه دلیل تسلطم به زبان انگلیسی  متهم به فخر فروشی، خودشیفتگی و خیلی چیزهای دیگر نمی شوم(چون خیلی ها سعی در تخطئه من دارند در همین وبلاگ و فکر می کنند تفکر آنها درست است و تفکر من غلط و سعی دارند من غلط را درست کنند غافل از اینکه هر کسی از ظن خود شد یار من) نام کتاب:  Contested Konowledgeنوشته       Steven Sedmanاست. که در ترجمه فارسی آن که با نثر بسیار عالی آقای هادی جلیلی به چاپ رسیده است فصول خاصی حذف شده. بخصوص قسمتهای مربوط به فمنیسم سوسیالیست و تاریخچه فمنیسم این کتاب چیز بدرد بخوری در ورژن فارسی نیست. به هر حال قلم س ا ن س و ر چی ها در نکند دیگر چه بگوییم. ادیت 2010 آن را یک بنده خدایی آورده بود و ما امانت گرفتیم و داشتیم می خوردیمش که به این مبحث در مورد تاثیر سرمایه داری در افکار فمنیسم رسیدیم. البته این کتاب دارای 25 فصل است که سه فصل آن در حوزه جامعه شناسی فمنیسم حرف می زند و بقیه به سایر حوزه ها پرداخته که بسی شیرین و جذاب است.


بعدا نوشت: بچه ها داریم معروف می شیم اساسی. چهار نفر هستند که از پست قبلی ما خوششون نیامده و بد جور چند خطی که از اون کتاب آوردم روحیه لطیفشون را خراشیده به خصوص که سه نفرشون از ذکور هستند. اگر دیدید که یکی آمد وبلاگی زد با عنوان مخالفان وبلاگ بدبختی های یک زن چاق(چون قبلا یک وبلاگ داشتم جماعت مخالف آمدند و دقیقا همین کار را کردند ولی انقدر بی جنبگی به خرج دادند که از طرف مدیراتور فیلتر شدند) بروید و بخوانید پیام بگذارید و لذت ببرید. ما که متنبه نشدیم بریم زیر تیغ جراحی که شاید زنده برگریم یا بر نگردیم. شما بروید ما برایتان پشت در اتاق عمل می ایستیم و دعا می خوانیم که زنده برگردید و به هوش بیایید!!!!! خلاصه تحدید شدیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:9  توسط آدم چاق | 
همیشه این سوال ذهن من را اذیت می کرد که چرا یک دفعه لاغری مد شد. اون هم اینهمه تا حدی که آدمها حاضر بشند به خاطر رسیدن به وزن ایده آل و به قول خودشون توجه به ظاهرشون، تن به جراحی های خطرناک مثل عمل باز معده که طبق آمار یک چهارم خطا دارد، جراحی برش روده که طبق آمار یک نهم خطا دارد، لیپوساکشن که (این یکی را آمار دقیق ندارم) تعداد قابل توجهی آمبولی می کنند(آمبولی حرکت یک تکه چربی کوچک در خون است که وقتی به مغز می رسد در یکی از مویرگها می ایستد و باعث سکته مغزی می شود) و سر از آی سی یو در می آورند و..... خیلی ها هم مثل من هی رژیم می گیرند و دست آخر آسیبهای جدی به خودشان می زنند تراکم استخوانشان به خاطر اینکه دائم مغز استخوان تلاش می کند تا گلبول قرمز بیشتری درست کند کم می شود و دچار پوکی استخوان می شوند و رژیم های پشت سر هم باعث می شود که این کم خونی دامنه بیشتری بیابد و .... حالا توی این چند روز وقتی به خاطر وضعیت هوا مجبور بودم توی ویلا بمونم و نمی توانستیم برویم با همسر بیرون به دلیلی داشتم یک کتابی می خواندم و به طور اتفاقی به قسمتهایی از کتاب رسیدم که حرفهای جالبی در این خصوص داشت. (پوزش اسم کتاب را نپرسید دلیل داره که نمی گم). 

توی این کتاب نوشته شده بود که بعد از اینکه نظام سرمایه داری گسترش یافت همه چیز به سود بستگی داشت و دارد. در این نظام تلاش بر این بود که حتی از تجارتهایی مثل س. ک . س بی نهایت استفاده شود و در این تجارت چه چیز از این برای مشتری های س. ک .س جذاب تر که با نوجوانان ارتباط برقرار کنند. پس زن باید لاغر باشد و دارای هیکلی ظریف تا یاد آور ارتباط با یک نوجوان برای مرد باشد. با توجه به اینکه اکثر س.ک.س وورکرها و مانکنها در این نوع نظام در پی جذب مشتری در هر سنی هستند خوب این قضیه مصداق می یابد و قابل هضم است.

تا خونه داشتم به این قضیه فکر می کردم و مصداقهای آن را پیدا می کردم. تا کنون هیچ فیلم پورنویی ندیدم که یک زن چاق در آن بازی کرده باشد. مجلات مدل لباس هم همینطور است. آن سالها در بلاد کفار هم که معمولا در خیابانهای خاصی و یا ایستگاههای خاصی از مترو این افراد مشتری یابی می کردند هم در بینشان آدم چاق ندیدم هر چند در بین مردم عادی آدمهای چاق زیاد بودند و وقتی توی خیابان راه می رفتیم اصلا احساس نمی کردیم که از آنها چاق تریم. حتی در ینگه دنیا که بیش از نیمی از مردم چاق هستند هم سوپر استارها همگی لاغرند. خلاصه خیلی از این فکر بهم ریختم. از اینکه زن انقدر باید تحت سیطره باشد در هر چیزی حتی در مدیریت بدن خودش.


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:2  توسط آدم چاق | 
همسر جان برای انجام کاری دو روزی عازم یکی از شهرهای شمالی است. از آنجایی که کلید ویلای یکی از دوستان هم دست ماست گفت بیایید برویم. پسر بزرگه که نمی آید ولی من و پسر کوچیکه می رویم.

 پس نیستم و این دو روز آپ نمی کنم. دارم چمدان می بندم. همه چیز به کنار جمع کردن کاغذ پاره های من با ای لب تاپ برای نوشتن یکی از کارهایم که شنبه باید تحویل دهم یک طرف.

امیدوارم که این دو روز برای همه شما دوستان روزهای خوبی باشه و ساعات خوشی داشته باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:42  توسط آدم چاق | 
این پست با یک بعدا نوشت آپ شده است

امروز روز معلم بود. این روز را به همه دوستای وبلاگی که معلم هستند و یا استاد دانشگاه هستند و یا مربی مهد هستند تبریک می گویم که هرکه مرا کلامی آموخت بنده خودش کرد. دست خانم ریاحی پور معلم کلاس اولم را از راه دور می بوسم. امیدوارم که هنوز در قید حیات باشند که آن سالی که من تازه قدم در راه علم آموزی گذاشتم او سال آخر را می گذراند و بازنشست شد.

و اما چرا غروب اخلاق! نشسته بودیم با دوستان و در مورد هدایای روز معلم و جریانات مختلف صحبت می کردیم که یکی از دوستان جریانی را تعریف کرد که صبح امروز در یکی از دبیرستانهای غیر انتفاعی پسرانه در غرب تهران برای معلم شیمی بچه ها یک بسته علف هدیه کردند و آوردند.

مغزم تیر کشید. از این سقوط اخلاق. از این بچه هایی که به پشتوانه پول پدر به خود اجازه میدهند هر نوع رفتاری را با معلم خود بکنند ولو اینکه این معلم در تدریس ناموفق باشد ولو اینکه از پدرهای این بچه ها بی پول تر باشد آیا لایق چنین توهینی هست؟!!!

آقا معلمی که امروز با دلی شکسته به منزل رفتی و احتمالا غم نان مجبورت می کند که به این شغل شریف ادامه دهی خدا قوت. از همینجا دستت را می بوسم و به جای والدین چنین فرزندان بی ادبی عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.

بعدا نوشت:

این هم پیام جناب سیاهه و پاسخ بنده.

پول پدر را چه ربط است به بی اخلاقی فرزند
چه بسیار پولداران با اخلاق و چه بسیار تر فقیران بی شعور و بی اخلاق

و در کل پول را چه ربط است به اخلاق

پشتوانه فرزاندانتان تربیت کردن شماست نه پول تان.....
پشتوانه ی فرزندانتان معلمان سابق و نحوه ی آموزش اویند

معلمی وقتی مقدس بود که از زور و درد بی کاری و بی پولی نباشد
 کسی که برای کسب درآمد بجبر به معلمی روی آورده همچون کارمند ساده ای بیش نیست

کسی که از روی عشق آموزش میدهد علف هم برایش هدیه ای با مفهوم و زیباست
از جایگاه خودت فقط در مورد آن جا که هستی قضاوت کن

پاسخ بنده

خدا را شکر بی پول نیستم. همانطور که از نوشته هایم بر می آید در بالاترین سطح تحصیلات هستم و آموزش دیگران هم بخشی از شغل من است که اگر نبود چنین اخباری به دست من نمی رسید. فرزندان من هم غیر انتفاعی می روند البته به پشتی پول من. ولی همین فرزندان وقتی مدرسه دولتی می رفتند وضعیت طور دیگر بود. مدرسه های غیر انتفاعی مثل بنگاههای اقتصادی شدند که برای جلب مشتری بی حرمتی ها و بی تربیتی های بچه ها را نادیده می گیرند. پدر ومادر این بچه ها هم وقتی می آیند به پشتی پولی که داده اند طلبکارانه رفتار می کنند. معلمی عشق ورزی است ولی با عشق نانی سر سفره معلم نمی رود و شکم زن و بچه معلم سیر نمی شود. کندن چمن پارک و کادو پیچ کردن آن و هدیه دادن آن به معلم هیچ مفهومی غیر از این نمی تواند داشته باشد غیر از اینکه ای معلم بی نوا تو را دراز گوشی بیش فرض نکرده ایم و جرات این گستاخی را داشته ایم.

اگر این بچه ها به سرمایه پدر و مادرشان غره نبودند کجا جرات چنین گستاخی بی شرمانه ای را داشتند که اگر بچه فقیری چنین کاری از او سر بزند طی چند ثانیه از مدرسه اخراج می شود با یک پرونده سیاه که دیگر در هیچ مدرسه دولتی ثبت نامش نمی کنند و پولی هم نیست برای ثبت نام در مدرسه غیر انتفاعی دیگر. آنچه این اعتماد به نفس کاذب را به این بچه ها هدیه کرده پول است و نگاه جامعه به اغنیاء و فقرا. که اگر خودکاری را سرمایه داری از کسی بردارد می گویند بنده خدا یادش رفت خودکارم را با خودش برد ولی اگر فقیری همان خودکار رابردارد و اشتباهی ببرد گفته می شود خودکارم را فلانی بلند کرد.

حالا به جای شعارهای پر طمطراق دادن، ژست روشنفکری را کنار بگذارید و شما از جایگاه خودتان قضاوت کنید یا خودتان را جای آن معلم بگذارید و کمی فکر کنید و بگویید چنین هدیه ای چه معانی دیگری می تواند داشته باشد.





+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:49  توسط آدم چاق | 
شام ایرانی را دیدم. هر چهار برنامه مردانه را. از رامبد خوشم آمد بخاطر نوع تربیتش. بخاطر کودک درونش و بخاطر نگاه محبت آمیزش به پسر سروش صحت که دلش نخواست قهرمان زندگی این پسر در هم بشکند.

از رفتار اشکان نیز خوشم آمد. با اینکه کم سن تر است ولی با گذشت تر است و مردانگی را خوب آموخته. از اینکه با تمام سرمایه اش افتاده حال و خاکی رفتار می کرد. خوش به حال کسی که زندگی با این مرد را تجربه می کند.ای کاش پسرهای من هم مثل او محترم و پولدار شوند.

از آن دو همشهری اصفهانی به خاطر زیرآب زنی های فرهنگیشان خوشمان نیامد. از اینکه زیرآب همدیگر را می زدند و جلوی هم قربان صدقه هم می رفتند. البته این خرده فرهنگ اصفهانی ها را قبلا هم در محل کار و هم دانشکده ای ها تجربه کرده بودیم ولی اینجا در قالب شوخی و خنده به عینه دیدم.

دست آخر از آن خرد جمعی که امتیازی داد که نه از روی منطق که از روی احساس بود. آیا واقعا توی جامعه واقعی هم همینطور است. آیا واقعا در جامعه ما آنکه سرمایه دار تر است و سفره ای رنگین می چیند و مهارت بیشتری دارد کمترین بهره را می برد و آنکه کمترین مهارت را دارد و کمترین هزینه را می کند بیشترین بهره را می برد؟ سوالی بود که در ذهنم نقش بست. 

از آشپزخانه منزل پاکدل خیلی خوشم آمد. شاید چون منزل عروس بود انقدر زیبا به نظرم آمد. استفاده بهینه از فضای آشپزخانه در منزل سروش هم جالب بود. تمام آن تاقچه های کوچک قرمزی که برای گذاشتن لیوان و ... داشتند. تجهیزات آشپزخانه رامبد جوان عالی بود. بخصوص آن فر و سولاردان که فقط نمی دانم چرا دیزاینر محترم فکر تولید گرمای آن را نکرده بود و گذاشته بود کنار یخچال. به هر حال آشپزخانه منزل ما زیباتر است. حیف که برخی از خوانندگان این وبلاگ آشنا هستند و گذاشتن عکس آن شخصیت واقعی مرا لو می دهد وگرنه می گذاشتم شما هم ببینید و قضاوت کنید.

وای که چقدر دلم کباب ترش می خواهد. آخه بگو آدم شکمو می شینه این همه غذای رنگارنگ را یکروزه نگاه می کنه اینجوری دلش آب بشه؟!!!

پ ن : به اصفهانی های عزیز بر نخورد. این از نگاه ماست که از بیرون فرهنگ هموطنان اصفهانی را می بینیم و نقد می کنیم. برای آنها عادی است. دقیقا مثل خوردن حلیم با نمک بجای شکر.قطعا اگر آنها هم فرهنگ ما تهرانی ها رانقد کنند چیزهای جالب تری می بینند و می نویسند.


پ ن: یک نکته تعداد بازدید کننده ها 445 نفر بعد تعداد پیامها 15 تا آخه انصافتون را شکر. اگر خیلی بی مزه می نویسم لااقل بگید اصلاح کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:24  توسط آدم چاق | 
وقتی که کارهام به هم می ریزه انگار یکی از خدا حقوق میگیره که به عمد تمام زحمات مرا به هم بریزه. حالا که وقت ندارم کارم زیاده چند روزه دارم کار می کنم و هی توی سر خودم می زنم. امروز را هم مرخصی گرفتم که بشینم کارم را تمام کنم نمی دانم برای چی اصلا نمی دانم چرا که یکدفعه وسط کار سیستم پیام میدهد که آیا می خواهی فایل را سیو کنی و بعد هم ارور می دهد و خودش بسته می شود. حالا فکر کن 246 صفحه مطلب بپره و با ریکاوری و هر ترفندی که بلدی به کار می بری ولی فقط می تونی 28 صفحه را برگردانی. آنوقت است که غیر از اشک و اعصاب خراب چیزی برایت باقی نمی ماند. تلفن را قطع می کنی و گوشی را خاموش می کنی و می نشینی سر وقت کار تا بتونی مشکل پیش آمده را جبران کنی.

این روزگار امروز من است که نمی دان با آن چه کنم.


پ ن: فقط محض کلاس گذاشتن و نوشابه باز کردن برای خودم. مطلب قبلی تحت عنوان دعواها آشغالی توسط سایت مهر خانه منتشر شده. دیدم پیام گذاشتند و آدرس دادند. اگر کسی از ماهیت این سایت و نویسندگان آن خبری داره برام پیام بگذاره خوشحال می شیم. اصلا دلمان نمی خواهد بخاطر روزمرگیهای خانه مان انگ سیاسی بخوریم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:3  توسط آدم چاق | 
این حکایت هر شب ماست. هر شب ساعت نه که می شود تمام سطلهای آشغال در خانه را توی سطل زباله بزرگ خالی می کنم. کیسه پلاستیکی سبز رنگ آن را گره می زنم و شروع می کنم به انجام پروژه:

- خطاب به پسر کوچیکه: پسرم عزیم مامان آشغالها را می بری سر کوچه. یک کمی نق می زند و بعد می گه تاریکه. خوب مامان جان روز که نمی شه آشغالها را برد خوب وقتی تاریکه باید ببری دیگه.

+ جواب میده شما کودک آزاری می کنید. آخه این موقع شب برای من خطر ناکه برم تو کوچه بعد در حالی که نیشش را باز می کنه می گه من به سازمان ملل شکایت می کنم اصلا زنگ می زنم به 123 می گم که شما کودک آزارید و حقوق من را ضایع می کنید.

- خلاصه بی خیال این یکی می شیم تا کارمون را به اورژانس اجتماعی و سازمان ملل و ... نکشونده میریم سراغ پسر بزرگه: مامان جان پسرم آشغالها را می بری. دو سه روزه نبردید بوش خونه را برداشته.

+ با یک قیافه جدی: من وقت ندارم. فردا صبح امتحان داریم . دارم درس می خونم پس پسر کوچیکه اینجا چیکاره است مامان.

- می ریم سراغ همسر جان که روی مبل لم داده و احتمالا ناظر گفتگوی ما بوده و حالا برای اینکه بی خیالش شیم خودشو می زنه به خواب. ولی مگه آدم چاق بی خیال میشه. زهی خیال باطل. میرم یک دستی به سرش می کشم و می گم آقایی  و صداش می کنم . در حالی که بایک حالت خاصی چشمش را نیمه باز میکنه می گه جانم. می گم آقایی این بچه ها هرچی التماسشون می کنم آشغالها را نمی برن پاشو ببر.

+ من خسته ام الان جان خودت حسش نیست بزار صبح.

خلاصه در این هنگام انقدر عصبانی می شوم از این خرس وسط شدن که مثل دیگ زودپز منفجر می شوم و صدام در می آید که با صدای بلند اه اه اه حالم را بهم زدید از دست شما جماعت ذکور توی این خونه. انگار نه انگار سه تا مرد گنده توی این خونه است. من باید چادر سرم کنم برم سر کوچه هر ننه قمر بابا قلی بی کاری بوق بزنه و چراغ بده. خجالت هم خوب چیزیه. غیرت هم غیرت مردهای قدیم. با این غرش جانانه  خلاصه یا همسر زورش به پسرها می رسه یا اینکه بی خیال کل کل با پسرها می شه و خودش لباس می پوشه آشغالها را می بره سر کوچه و با یک ساعت تاخیر (معمولا با آقایان ساختمان توی حیاط گرم گفتگو می شوند چون تقریبا اکثر آقایان همین ساعت آشغالها را می برند سر کوچه) می آید خونه بعد از شستن دستش و مسواک زدن تشریف می آورند اتاق خواب که بخوابند.

خلاصه هر شب یا یک شب در میان این برنامه منزل ماست. کمتر پیش می آید که به صورت اتوماتیک یکی داوطلبانه زباله ها را خودش ببرد.

پ ن : خلاصه تنبلی را گذاشتم کنار و از صبح نشستم پای کار. همسر جان تازه زباله ها را برده و آمده اتاق خواب و می پرسد اگر می خواهی تا صبح بنشینی و کار کنی بگو بالش و پتویم  را بردارم بروم توی حال بخوابم. جواب دادم نه. درسته که سه روز وقت تلف کردم ولی زیاد عقب نیستم. احتمالا یکشنبه که کار کمتری دارم نرم سر کار و بمونم این کار را تموم کنم. همینجا بخواب شاید عذاب وجدان چراغهای روشن باعث شد رحمی به گردن و دست و کمرم کنم و زودتر بیایم بخوابم. وقتی بر می گردم بی هوش است طفلکی از بس خسته است.


برچسب‌ها: زباله, کار زیادف جماعت ذکور
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:34  توسط آدم چاق | 
تا حالا شده که خیلی کار داشته باشی و خیلی پول لازم داشته باشی و احتمال اینکه اگر پول به موقع جور نشه چکت برگشت بخوره یا قسطهات عقب بی افته و تهیه پول منوط به انجام به موقع کار باشه ولی به دلیل تنبلی یا هر چیز دیگری دو سه روزی اصلا حس نداشته باشی کارت را بنویسی و هی عقب بی افته و از دست صاحب کار که دقیقه به ساعت کارش را می خواهد خواب راحت نداشته باشی و موبایلت را آف لاین کنی شبها کابوس کارت را ببینی ولی وقتی می شینی پای کامپیوتر نتونی بنویسی و کارت را انجام بدی؟

الان دو روزه این وضعیت را دارم. چرا؟ خودم نمی دونم. اصلا حوصله خودم را هم ندارم چه برسه به کارم. دلم می خواد لم بدم روی مبل و چند تا فیلم باحال کمدی ببینم و از ته دل بخندم انقدر که نفسم بند بیاد از خنده. می دونم که آخرش مجبور می شم که یکی دو شب تا صبح بیدار بمونم و بجای کار با کیفیت یک کار دم دستی حول حولکی تحویل کار فرما بدم ولی باز هم حوصله ام نمی گیره. می دونم آخرش با شب بیداری و پاهای ورم کرده به خاطر تا صبح آویزان بودن از صندلی و گردن درد و دست درد نصیبم می شه ولی انگار ما ایرانی جماعت عادت به کار دقیقه نودی کردیم. شاید این یک دپرسینگ فصلی باشه که بهار به سراغ اکثر آدمها می آید.

به این می گن تناقضات زندگی واقعی ما آدمها.


پ ن: مطلب همسر دوم از وبلاگ جامعه و من را بخوانید. جالب است.http://jameehvaman.blogfa.com/


برچسب‌ها: افسردگی, دپرسینگ فصلی, دقیقه نود, تنبلی, کار زیاد, تناقض
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:18  توسط آدم چاق | 
دست از سر چاقها بردارید. بگذارید زندگیشان را کنند. به بهانه های مختلف انقدر نصیحت نکنید که وزنت زیاد شده برایت نگرانم. می ترسم مریض  شوی و .... انقدر از محسنات لاغری گفتن نه تنها نتیجه ای ندارد که باعث کلی مشکل هم می شود.

وقتی کسی با رژیم جراحی و یا هر کوفت دیگری به سرعت لاغر می شود انقدر تشویقش  نکنید که ادامه بده خیلی خوب شدی زیبا شدی. به خدا ملاک زیبایی نسبی است. به خدا اینگونه لاغر کردنها نه تنها برای سلامتی مفید نیست که آدم را بیچاره می کند. بگذارید چاقها زندگی کنند. هر کس هیکلی دارد و ظاهری. انقدر به ظاهر آدمها گیر ندید. از کلمات با بار منفی مثل خپل و گامبو، خرس گنده و ... استفاده نکنید. همین حرفها این بلا را سر این جوان بیچاره رضا داوود نژاد هنر پیشه تلویزیون و سینما آورده. رژیم طولانی مدت و تلاش برای داشتن ظاهر زیبا باعث شد که این بی چاره کبدش را از دست بدهد و در بیمارستان منتظر پیوند کبد باشد. آن هم پیوند کبدی که در ایران هنوز برای طولانی مدت جواب مثبت نداده و پس از چند سال پس می زند. فکرش را بکنید که چند تا آدم مثل ایشان توی ایران همچین بلایی سر خودشان می آورند تا مورد تحسین دیگران باشند و چون معروف نیستند با درد بی درمان خود سر می کنند و سر بر بالین مرگ می گذارند. آیا یک آدم چاق سالم و با نشاط که حالا کمی با سختی به کارهای روزمره خود رسیدگی می کند بهتر از یک آدم به زور لاغر شده مریض روی تخت بیمارستان نیست؟!

کمی تامل کنید. بگذارید ما چاقها زندگی کنیم.


بعدا نوشت: این مطلبی که می خوانید نظر دو نفر از خواننده های وبلاگ است که بنده هم برایشان پاسخ نوشتم. متاسفانه هیچ آدرسی هم نگذاشته بودند.

پیام اول از یک خانم سابقا چاق است:بهتره به جای اینکه بجنگیم و بجنگید، فکر حل مشکل باشیم. من خودم تا چند ماه پیش چاق بودم ... اما جراحی کردم و لاغر شدم و خدا رو شکر میکنم که آزمایشات جدید نشون داد که هم مشکل دیابتم حل شده و هم تیرویید و هم کلسترولم. بی نهایت هم راضی ام و خوشحال. هرکس هم هرچی میخواد بگه دیگه ناراحت نمیشم. ناراحت شدن مال زمانیه که ما میدونیم دارن راستش رو بهمون میگن. وقتی میگن خیکی یعنی واقعا خیکی هستیم و این که بقیه میدونن ما رو ناراحت میکنه . اما الان به من بگن گامبو یا خیکی خنده ام میگیره ، چون حقیقت نداره .
مدت هاست وبتون رو میخونم چون اسمش توجهم رو جلب کرد. به نظرم به خودت خیلی انرژی منفی میدی به خاطر چاقی و در ضمن برنامه ای هم برای لاغری نداری و فقط بی هدف حرص میخوری.

پاسخ بنده به ایشان:

دست بر قضا انرژی منفی به خودم نمی دهم که هیچ اتفاقا به خودم انرژی مثبت می دهم که همین وضعیتی که دارم خیلی خوبه و بهتره بیشتر از این به بدنم به خاطر نگاه غلط دیگران آسیب نزنم. انقدر هم برای خودم ارزش قائل هستم که هیچ علاقه ای به اینکه خودم را زیر تیغ جراحی ببرم برای اینکه مورد پسند دیگران باشم ، ندارم. خدارا شکر نه کلسترول دارم و نه قند خون و نه فشار خون و نه تیروئید و نه هیچ مشکل دیگری. مشکل بنده کم خونی مزمن دارم و پوکی استخوان که نتیجه هفده هیجده سال برنامه داشتن برای لاغری و استفاده از رژیم های مزخرف این دکتر و آن دکتر است. پس فکر نکنید که این وبلاگ همینجوری شکل گرفته و فقط هدفش ایجاد حلقه ای از کپل بانوهایی مثل خودم است که دور هم خوش باشیم. تلاش این وبلاگ نشان دادن نگاه غلط مردم است که با سیاستهای کلان پیش می رود و خودشان هم خبر ندارند چه به سر خودشان می آورند. حالا شما بگو برای جراحی چقدر هزینه کردی؟ اگر این کار برای سلامتی ات لازم و واجب بود بیمه چقدر آن را تقبل کرده است؟ این پول به جیب چه کسی رفته؟ آیا غیر از این است که سیاستهای کلان زمانی طلب می کرد که زیاد پزشک تربیت کنیم و حالا باید با ایجاد تبهایی مثل لاغری و ... برایشان کار بتراشیم. کمی تامل باید کرد.
مثل زمانی که امریکا با کوبا مشکل داشت و برای اینکه کمر آن را بشکند سی سال در مورد مضرات شکر تحقیق کردند و مقاله نوشتند و .... حالا رابطه شان خوب شده هی تحقیق می کنند و مقاله می نویسند و تشویق می کنند که خوردن روزی انقدر شکر لازم است.


نظر دوم از یک خواننده خاموش: چه ربطی داشت!
چاق بودن یه مشکله همونطور که لاغر بودن زیاد هم به نوعی دیگه مشکل درست میکنه و جوره دیگه ای ادمو درگیر میکنه
حالا اگه یه ادم جو گیری پیدا شده که برای اینکه تو کمترین زمان لاغر کنه و یه رزیم بی منطق و بدون اصول اولیه گرفته و زده خودشو داغون کرده ربطی به این نداره که حالا شما بیای بگی چاق ها رو راحت بزارین و هی نصیحتشون نکنین و کاری به کارشون نداشته باشین!
از شما انتظار بیشتری میرفت بانو[گل]

پاسخ ایشان:

1- توضیحات وبلاگم را خوندی؟!
2- این بنده خدا یکسال بود که رژیم داشت جهت اطلاع
3- چرا ما ایرانی ها عادت کردیم به خصوصی ترین جزئیات اطرافیانیمان کار داشته باشیم؟ بدن آدمها خصوصی ترین چیزی است که دارند نمی تونیم به خودمان یاد بدهیم که وقتی کسی می داند چاق است و مشکل دارد مابرایش با حرفهایمان بیشتر مشکل درست نکنیم.
4- اینها را گفتم چون خودم سالهای سال انواع رژیمها را زیر نظر بهترین دکترها تجربه کردم و حالا مشکل کم خونی مزمین و پوکی استخوان دارم و فقط و فقط بخاطر همین حرفهای بی خودی بود.
5- مشکل ما آدمها این است که به ساز جامعه می رقصیم. دورانی چاقی مد بود و همه دلشان می خواست چاق باشند و حالا لاغری مد است و نظام سرمایه داری برای پر کردن جیب خودش از انواع راهها برای این موضوع استفاده می کند.




برچسب‌ها: چاق, رژیم, چاقها, چاقی, بیماری, بیمارستان, راحت, زندگی, لاغر, بار منفی, مرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:8  توسط آدم چاق | 
سلام

ببخشید که یک کم دیر آپ کردم.

مامان زنگ زد که داریم با خاله ها و مادر بزرگ یک مسافرت زنانه می ریم مشهد تو هم می آیی؟ من هم که پایه واسه در رفتن از کار و زندگی و اعصاب خسته از کارهایی که هر روز باید انجام می دادم. در یک حرکت محیر العقول همه برنامه ها را بهم ریختم و جلسات را بهم زدم و .... باهاشون راهی شدم. این چند روز مهمان امام رضا بودیم. وقتی رسیدیم یک سوییت گرفتیم و وسایل گذاشتیم و رفتیم حرم.

وای خدا چقدر چسبید. خیلی خوش می گذره وقتی کوچکترین عضو گروه باشی و هی مامانت قربون صدقه ات برود و مادر بزرگت برایت دعا کند. بخصوص که مادر بزرگ جان سید هم باشند و دعاهای خالصانه اش به دلت بنشیند.

خلاصه خیلی خوش گذشت. می رفتم حرم بدون نگرانی برای زمان و ... یک چیز جالب اینکه این ماه سال همه چیز از جا گرفته تا کرایه ها و ... توی مشهد نسبت به تمام سال ارزان تر است و بخاطر همین تمام تورهای زیارتی کشورهای مختلف توی این ماه مسافر بیشتر می آورند مشهد. توی حرم به همین دلیل هر روز که می رفتیم پر بود از شیعیان عراق، شیعیان سوریه، شیعیان پاکستانی لبنانی و .... انقدر زیاد بودند که هیچوقت تا این حد زیاد ندیده بودم. زیارت رواق دارالاجابه هم که خلوت تر از حرم اصلی است به همراه روزه خوانی خانمهای یک هیات خودش دنیایی دیگر بود.

از همه جالب تر اینکه مراسم جارو کشی خدام امام رضا دو مرتبه به تورمون خورد که هر دو بار هم همراه بود با کلی روزه خوانی و توسط آقایی که جاروکشهای حرم آقا را همراهی می کردند. جالبه بدانید که این افرادی که این کارها را می کردن از قیافه و رفتارشان کاملا مشخص بود که آدمهای معمولی نیستند. مثلا به طور اتفاقی متوجه شدم که آقایی که آنها را راهنمایی می کرد به یکیشان گفت دکترجان از این ور و یا در هر دو روزی که ما حضور داشتیم یک آقای روحانی هم جارو به دست داشت کمک آقایان دیگر جارو می کرد. خلاصه خیلی باصفا بود. اونجا از آقا امام رضا برای همه دوستهای وبلاگی هم دعای خیر کردم و خواستم که خدا هر آنچه می خواهید اگر خیر است نصیبتان کند. یک سر هم رفتم موزه امام رضا و از گنجینه ظروفی که به تازیکی به نمایش گذاشته بودند دیدن کردم.

خلاصه سفر یکدفعه ای و بدون برنامه آن هم مجردی و زنانه با خاله ها و مادر و مادر بزرگ خیلی خوش گذشت. وقتی برگشتیم همسر جان آمده بودن دنبالمان. از بس هر روز زنگ می زدند متوجه می شدم که چقدر دلتنگ است. این سفر با رفت و برگشت شش روز طول کشید.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:30  توسط آدم چاق | 
فکر کنید که وقتی بارون شدید گرفت و آبهای مسیل کرج راهی متروی خط چهار شد و فقط سه دقیقه مردم وقت داشتند تا خارج بشن و خودشون را نجات بدن آدم چاق کجا بود؟

توی مترو؟ توی ایستگاه مترو؟ در ورودی مترو؟ مشغول خریدن بلیط مترو؟توی اتوبوس بی آرتی؟ اتاق تمساح ها؟! استخر؟! خونشون؟! خونتون؟!!!! پارک آبی؟!

نه هیچ کدام. توی خونه گرم و نرمش نشسته بود و وقتی دونه دونه اس ام اس های خبر گزاری فارس در مورد تصرف مترو توسط آبها می آمد تصور می کرد که الان با این تب و سردرد و وزن زیاد اگر توی مترو بود تنها تلفات جانی مترو تهران آدم چاق بود. مگر می شود وقتی برق قطع است و مردم باید با عجله از پله ها خودشان را به روی زمین برسانند تا زنده بمانند و احتمالا به خاطر عجله همدیگر را حول می دهند و همدیگر را عقب می زنند که خودشان جلو بی افتند، احتمالا برخی زمین هم خوردند و برخی تلاش می کنند به او کمک کنند و یا برخی بی توجه جان خود را برداشته و فرار می کنند، آدم چاق با این وزن زیاد و زانوی داغون و نفس تنگ بتونه خودش را به سطح زمین برسونه.

خوب حکمتی توش بوده که صبح اول صبح مریض بودم و از جایم نتونستم بلند شم. بعد که داشتم اخبار سایتها و عکسها را دنبال می کردم دیدم همه مدیران و شهردار و ... همه پی مدیریت این بحران بودند.

نتیجه اخلاقی مدیریت بحرانمون خوبه ولی مردشور مدیریت شهریمون را ببرند که فقط حرف می زنیم.

به قول عزیزی تجزیمون خوبه مردشور ترکیبمون را ببرند:)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:50  توسط آدم چاق | 
این هویت ما درست نشد که نشد. رفتیم دفتر پیشخوان دولت گفتند این دفتر با سازمان ثبت احوال قرار داد ندارد بفرمایید یک دفتر دیگه. کلی گشتیم تا دفتر جدید را پیدا کردیم ساعت شده بود حدود 2 که گفتند داریم تعطیل می کنیم و نمی توانیم مدارک شما را تحویل بگیریم.

- حالا چه مدارکی باید بیاوریم؟

+ روی دیوار چسبانده ایم بروید ببینید.

- چشم.

سرمان گیج رفت وقتی مدارک را دیدیم. کپی و اصل شناسنامه،

کپی و اصل کارت ملی،

کپی و اصل شناسنامه همسر،

کپی و اصل شناسنامه فرزندان،

کپی و اصل شناسنامه پدر و مادر،

کپی و اصل سند ازدواج،

کپی و اصل گواهینامه،

کپی و اصل مدارک تحصیلی

کپی و اصل هر آنچه سند به نامتان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کنم یکماهی طول بکشد این مدارک را تهیه کنیم و برویم پیشخوان دولت!


پ ن: بچه ها یکی دو ماهی است که شکلکهای بالای این نوار ابزار ما حذف شده. آیا برای همه کسانی که بلاگفا دارند اینگونه است؟! یا فقط صفحه مال ما اینجوری شده. اگر راه حل دارد بگویید ما هم درست کنیم. مردیم از بی شکلکلی.


برچسب‌ها: ثبت احوال, مدارک مورد نیاز, اصلاح نام فامیل, پیشخوان دولت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:36  توسط آدم چاق | 
هویت یک انسان چیست؟ تا حالا با خودتون فکر کردید. این شعر را شنیدید که میگه: مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/ آدم آورد به این دیر خراب آبادم.

وقتی به دنیا می آییم فرزند یک پدر و مادر می شویم و به صورت جبری یکی یکی برچسبهایی به ما می خورد. دختر یا پسر فلانی، نوه فلانی از نوادگان فلانی و .... یعنی از همون اول ژنتیک و انتساب به یک نسل می شود اولین برچسب هویتی تو. حالا چرا این برچسبه مهم شد از زمانی که دارا و ندار بودن برای مردم ملاک شد ومنتسب بودن به آدمهای ذی نفوذ و ثروتمند شد ملاک فخر فروشی. بعدها هم که همین شد قانون و نام فامیل شکل گرفت و شد هویت آدمها که نشان دهد کیست و از کجاست و منتسب به کیست؟

دومین برچسبی که یک نوزاد می خورد اسمی است که پدر و مادر و گاه پدر بزرگ و .... برای بچه انتخاب می کنند. همینجور که بزرگتر می شود محله، کشور، مذهب، مدرک تحصیلی، شغل، فرزند و همسر و ... همه یکی یکی برچسبهایی می شوند آویزان بر شما که هویت شما را می سازند و هر کسی بسته به فراخورش شما را با عنوان هویتی صدا می کند و همه جا هم قابل شناسایی هستید.

- پسر همسایه می آید و می گوید: مامان فلانی پسرت .....

- همسایه می آید و می گوید: خانم آقای فلانی ....

- توی عروسی قوم شوهر می آیند و می گویند: عروس خانم فلانی.....

- توی یک گفتگوی جدی می گویند: آخه مسلمون مگه من .....

- توی محل کار ارباب رجوع یا .. می گوید: مثلا خانم دکتر یا آقای مهندس....

و......

همه اینها میشه هویت شما و اگر روزی بخواهی از دست این هویت فرار کنی شاید بشود یکی دو تایی را تغییر داد ولی هر کاری کنی همه را نمی توانی عوض کنی. چقدر ممکن است مثل فیلمهای خارجی برای یک نفر هویت کاملا جدید درست کنند و بفرستند کشور دیگری و از دست قاتلان و ... نجاتش دهند.

خلاصه این هویت ما هم شده دردسر برای ما. یک نام فامیل دور و دراز به قاعده یک پاراگراف که هرجا یکجوری می نویسند و اشتباهی یک جوری می خوانند و ... یک اشتباه در نوشتن نام فامیل باعث شد که سالهای سال شناسنامه ما مشکل دار باشد و به همان ترتیب کارت ملی، گواهی نامه، دانشنامه ها، پاسپورت، اسناد و مدارک و .... همه و همه کلکسیونی متنوع از نام فامیل بنده که دست بر قضا همگی غلط هم هستند درست شود. سال قبل افتادیم پی اینکه نام فامیل را در شناسنامه درست کنیم و کم کم بقیه مدارک را مگر شد.

هزار و اندی مدرک خواستند ازجمله سند ازدواج. بر اساس یک رسم قدیمی این سند نزد مادر بود رفتیم خدمتشان که سند را بگیریم با یک حالتی میگوید می خواهی چه کار؟ گفتم هیچ مادر جان بعد از 18 سال ازدواج تصمیم گرفتم طلاق بگیرم بخاطر همین سند ازدواجم را می خواهم؟ در حالی که چشمانش گرد شده می گوید برای چی؟ مشکل این مردچیه؟ حیف این بچه ها نیست؟ که نیش ما باز می شود و جریان را برایش توضیح می دهیم. خلاصه سند را بر می داریم تا از تویش یک چیزهایی را بخوانیم انقدر سر دفتر دار محترم خوش خط بود که اصلا قابل خواندن نبود. صفحه دوم شناسانامه خودمان را نگاه می کنیم شاهکار بود تمام کل صفحه را برای نوشتن مشخصات همسر با همان خط در هم برهم ناخوانا پر کرده است. شناسنامه همسر جان را نگاه می کنیم می بینم به به با یک خط تمیز و مرتب با روان نویس توی یک ردیف نوشته به طوری که اگر لازم شد بتوان نام 20 زن دیگر را در آن ردیف کرد. خلاصه این قضیه کلی سوژه خنده خانواده شده بود که طرف از اولش می دانست تو بیخ ریش همسرت هستی برایت جای تجدید نظر نگذاشته ولی برای همسرت تا دلت بخواهد جا گذاشته است.

حالا فکر می کنم یک هفته ای باید کفش آهنی بپوشیم و لنگ لنگان با این زانو درد که دوباره آمده سراغمان برویم دفتر پیشخوان دولت برای اصلاح شناسنامه. البته سال قبل هم همین تصمیم را گرفتیم و یک هفته افتادیم پی اش توانستیم سند شناسنامه را در محل صدور اصلاح کنیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:20  توسط آدم چاق | 
امروز به همراه یکی از دوستان رفتیم تا شاید مسکنی برای خرید پیدا کنیم. قیمتها سر به فلک می زند. گویا یک هفته ای بود که به دنبال خانه بودند. اما امروز حکایتی دیگر بود، حکایتی دردناک که اشک از دیدگان دوست عزیزم سرازیر کرد. می دانستیم ملک قیمتی صعودی دارد. اما دیشب. دیشب یک خبر تمام زحمات این خانواده را طی چندین سال بر باد داد. دیشب اخبار اعلام کرد که طرح تفصیلی شهر تهران اجرا می شود و این مستمسک خوبی بود برای برای بالا رفتن قیمت مسکن و حجوم نقدینگی ها از بازار ارز و سکه به سمت مسکن. هر بنگاهی که سر زدیم فایلهای جدیدش را باز می کرد و یکی یکی با توجه به بودجه اعلامی ما زنگ می زد به صاحب ملک که برویم ببینیم اما چه دیدنی یا درجا قیمت را نسبت به شب قبل ده پانزده میلیون تومان افزایش می دادند و یا اعلام انصراف می کردند. حتی یکی دو خانه ای که دیشب همراه با همسرش دیده بودند و نسبت به یکی متمایل تر بودند هم همین وضعیت را داشتند.

خلاصه بعد از چند بنگاه وقتی آمدیم داخل ماشین تا برویم بنگاه بعدی دیدم که اشک از دیدگانش سرازیر شد و گفت می بینی بعد از 13 سال زندگی و .... میلیون تومان پول یک دوخوابه پیدا نمی کنیم. راست هم می گفت وقتی دوتا دختر داری سعی می کنی که جایی زندگی کنی که محیطی امن تر داشته باشد بعد شب و روز زن و شوهر کار می کنید تا بتوانید پول پس انداز کنید بعد هم از صد جا وام می گیرید و خلاصه با فروش هر آنچه فروختنی است پول تهیه می کنید که خانه ای ایده آل بخرید بعد طی یکماه که چه عرض کنم طی یک شب قیمتها خوزاد تومان افزایش می یابد و زحمات یک عمر زندگی ات بی ارزش و بی ارزش تر می شود.

کمی دلداریش دادم. گفتم با گریه کردن تو نه خانه ارزان می شود و نه پول تو افزایش می یابد. فردا بیا با همسرت بگرد شاید موردی یافت شد. خدا بزرگ است.

خلاصه این حرفی بود که من به او زدم خدا بزرگ است و این سالهاست که در تارک ذهن من نقش بسته که خدا بزرگ است ولی این مشکلات را خدا درست نکرده که ما از او می خواهیم راه حلش را به ما بدهد. از خدا می خواهم که بزرگی خودش را نشان دهد و به مردم تهران در این مورد و همه موارد کمک کند.

وقتی این مطلب را می خواستم بنویسم یاد یادداشتی افتادم که چند روز پیش یکی از روزنامه نویسان در مورد اجاره بها نوشته بود  و عنوان آن را گذاشته بود که در خیابانهای پایتخت .... داغ می کنند. به نظر من هم در این شهر دراز گوش داغ می کنند. خدایا به داد همه ایرانیان برس. هیچ زن و شوهری را خسته از زندگی نکن. هیچ مردی را شرمنده زن و فرزند نکن و هیچ جوانی را دلسرد از آینده نا ایمن نکن. خدایا امید و نشاط و سر زندگی را به مردم ما هدیه کن که لیاقتشان بیش از این حرفهاست. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا مخلصتیم هزارتا خودت به این مردم رحم کن.

پیام خصوصی: دوست من سارا جان از کرمانشاه:  هنوز فایل را نیافتم. دو تا از هاردیسکها را گشتم ولی هنوز پیدا نکردم. فردا سر فرصت دوتا هارد دیگرم را خواهم گشت و فایل مورد نظر را پیدا می کنم و برایت ارسال می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:14  توسط آدم چاق | 
این اینترنتی که می بینید شده عشق من و شما و دوست داریم از هر فرصتی برای وبگردی و مطالعه و ... از آن استفاده کنیم و لذت ببریم شده بلای جان مسن ترها.

پدر شوهر زنگ زده که عروس جان یک اس ام اس آمده دادم پسر همسایه خونده می گه باید بری سایت یارانه و ...

 گفتم ای بابا آخه شما کجاتون شبیه داراهاست که براتون زدند تمکن مالی دارید و .... خوب شاید یک جاهایی شبیه باشه دیگه(چهره من را در حالت خنده و سوتی که دادم داشته باشید و البته حاضر جوابی پدر شوهر)

خلاصه گفتم باشه شما که عید دیدنی نیامدید منزل ما دستر همسر بانو را بگیرید و بیایید اینجا تا هم یک شام در خدمت باشیم و هم مشکلات رفع شود.

جواب داد ای بابا خبر که داری مادر شوهرت پله نمی تونه بالا بیاد شما هم که خدا برکت بده هرچی خریدید پله است.

خلاصه راه چاره را در آن یافتیم که برویم منزل ایشان و اطلاعات را شخصا بگیریم. رفتیم گرفتیم آوردیم کار را انجام دادیم. 

یک روز دیگه رفتیم منزل عمه جان و مادر بزرگ پیرمان هم آنجاست. عمه می رود برای خرید و پسر عمه 15 ساله محترم قرار است یک چیزی را به ما در یک سایتی نشان دهد نتیجه اینکه همه پیر زن را تنها می گذاریم و می رویم پای نت و تقریبا یکی دو ساعتی به همین منوال میگذرد. وقتی بر می گردیم که زیر غذا را کم کنیم می بینیم پیر زن می گوید مادر شما نمی شه اینجا فیلم نگاه کنید. چرا می رید توی اتاق من آب می خوام.

رفتم گونه های گلی چروک شدش را می بوسم و می گم فیلم کجا بود دنیایی مثل تار عنکبوت توی کامپیوتر داریم که وقتی می ری توش گیر می کنی نمی تونی بیایی بیرون. الهی الان برات آب می یارم. بعد از اینکه آب می یارم می بینم دستم را می کشه و میگه بشین. دلم براتون تنگ شده بود و شروع می کنه از خاطرات قدیمی گفتن و اینکه چرا بچه ها را نیاوردی و خودت تنها آمدی؟ همینجور که حرف می زد داشتم فکر می کردم بنده خدا آمدیم پیشش ببین این نت چه بلایی سرش آورد.

پیرها و مسن تر ها دلشون می خواد کنارشون بشینی تا براتون حرف بزنند. نشستند و کاری انجام نمی توانند بدهند حوصله شان سر می رود آنوقت ما با نت تیشه به ریشه وقت نداشته مان می زنیم و آنها را از همین یک کم وقتی که باید برایشان بگذاریم هم محروم می کنیم.

شده بلای جان مسن ترها چون تمام خدماتی که باید انجام دهند الکترونیکی و تلفنی و ... شده و بنده خدایی که حتی سواد هم ندارد باید با گرفتاری و التماس این و آن کارشان را پیش ببرند. چند دفعه شده که از شماها خواستند که مثلا پول برایشان از عابر بانک بگیرید و یا قبضهایشان را با تلفن پرداخت کنید و یا مثل پدر شوهر ما به خدمات یارانه ایشان را برایشان انجام دهید.

کمی بیشتر به این قضیه فکر کنیم و سعی کنیم دنیای بهتری را برایشان بسازیم. این هفته، هفته سلامت و سالمندی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 23:56  توسط آدم چاق | 
 قبل نوشت: این مطلب را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرده که ترجیح دادم بدون کم و کاست اینجا به اشتراک بگذارم. امیدوارم که متهم به ف. م . نی. ست بودن نشوم. خوب می دانید که این روزها بازار انگ چسباندن داغ است.
در ضمن بعدا دوستانی که این مطلب را خوانده بودند آدرس گذاشتند که این مطلب از وبلاگ نسوان مطلقه معلقه است به این آدرس
http://nesvan.wordpress.com .
امانتداری ادبی حکم می کند که آدرس را در اینجا بگذارم.

یک صحنه از فیلم کازابلانکا هست که خیلی دوست دارم. اون جا که موقع خداحافظی همفری بوگارت چونه ی اینگرید برگمن رو می گیره، سرش رو خیلی آروم میاره بالا و می گه: تو چشمهای من نگاه کن کوچولو. چشمهای زیبای اینگرید، پر از اشک، پر از عشق، پر از نیاز و معصومانه است.  عین یک موجود کوچک بی پناه، زیبا، معصوم ، با چشمانی که پرده ای از شرم روی نگاهش افتاده و به آن جلوه ای از زیبایی ناب زنانه داده.  با خودم میگم چطور میشه عاشق این زن نشد؟ زنی که مثل یک کودک ظریف و بی پناه و معصوم است.از خودم می پرسم به سر آن زنها چی اومد؟ دلم برای مردهای این دوران می سوزد که با هیولاهایی مثل من طرفند . زنهایی جفتک انداز، صریح و بی پروا. با خودم فکر می کنم اگر همفری بوگارت داشت از من خداحافظی می کرد چه باید می گفت ؟لابد باید می گفت:  تو چشمهای من نگاه کن الاغ ! این بهترین چیزی است که  به ذهنم می رسد.

***
سالها پیش، وقتی ازدواج می کردم من هم همان نگاه شرمگین را داشتم. من اون روزگار یک دانشجوی بی پول از یک خانواده ی متوسط بودم. همه چیز مرا خوشحال می کرد و اصغر چقدر از خوشحال کردن من لذت می برد. وقتی درسم تمام شد اصغر کنارم نشست و گفت عزیزم، تو لازم نیست کار کنی. من  حتی اگه شده به زندان بیفتم هم برای تو بهترین زندگی رو فراهم می کنم. و من توی دلم احساس غرور کردم. از انجا که ذاتا موجود تنبلی هستم صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم و بعد بلند می شدم و خانه را مرتب می کردم. چند جور غذا و سالاد و سوپ می پختم ( چون اصغر خیلی سوپ دوست داشت ) . از تلویزیون دستور پخت غذاهای جدید یاد می گرفتم که اصغر رو سورپرایز کنم. خمیازه می کشیدم و می نشستم تا شوهرم برگردد. زندگی ما خیلی خوب بود و من خوشحال بودم. تا اینکه  یک تلفن ساده همه چیز را به هم ریخت
***
جمله خیلی ساده و خیلی بی رحمانه تا ته قلب من نشست:» این همه درس خوندی، دکتر شدی که بری توی آشپزخونه کلفتی کنی؟»  مادرم بود.سعی کردم توضیح بدم که این که برای شوهرم غذا می پزم کلفتی نیست. گفت برو کار کن، برای شوهرت هم غذا  بپز! و گوشی را گذاشت. چند روز بعد پدرم وسط حرفهایش گفت که کار جوهر آدمی است و ما را طوری تربیت نکرده که توی خانه بنشینیم و ما به جامعه سهمی داریم که باید برگردانیم. بعد هم تاکید کرد که  کسی که خرج یک روز از زندگی اش را در نیاورد یک مفت خور است! فرداش رفتم سراغ استادم توی دانشگاه،  چون شاگرد خوبی بودم همان روز توی بخش تحقیقات به من کاری دادند، کاری که از نظر علمی دوستش داشتم ولی حقوقش انقدر کم بود که خرج رفتن و آمدنم هم نمی شد. با این همه قبولش کردم، چون نمی خواستم مفت خور باشم.
***
اصغر با کار کردن من مخالفتی نکرد. اصغر آدم باهوشی بود. نه برای اینکه اعداد 4 رقمی را در هم ضرب می کرد و روی هوا انتگرال توابع سینوسی می گرفت. برای این که می دونست که اینجور موقع ها نباید مخالفت کند.خیلی آرام و مهربان گفت: عزیزم، اگر دوست داری کار کنی ، کار کن. اما تو خیلی لطیف  و زیبایی . حیف تو نیست توی اون محیط مردونه خشن؟ توی اون راه دور؟من خودم می برم و میارمت، دوست ندارم  خانوم کوچولوی خوشگلم وسط اون جاده قاطی راننده کامیون ها  رانندگی کنه  و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد. راستش ،من باز هم احساس غرور کردم که شوهرم این طور از من محافظت می کند. به حدی که یادم رفت که من از 18 سالگی گواهینامه داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب رانندگی می کردم.
***
مدتی به این منوال گذشت. اصغر هر روز من رو مثل یک کودک می برد دم در کارخونه و تحویل می داد و عصر هم تحویل می گرفت. اما کار آسونی نبود. چون کارخونه ها رو توی دو راهی قلهک نمی سازند. راه دور بود. اصغر خسته می شد. کم کم بهانه گیری می کرد، بد اخلاقی می کرد.  نهایت سعی اش را کرد که به من بفهماند که این کار از نظر منطقی بیخود است و رهایش کنم. اما من  توی کارم شروع به پیشرفت کرده بودم و از این که  به جای سالاد درست کردن برای اصغر  برای مردمم دارو می ساختم لذت می بردم. گفتم که کارم رو ول نمی کنم و خودم می خواهم رانندگی کنم و او هم در نهایت قبول کرد. از اون روز همه چیز عوض شد، می تونستم اضافه کاری وایسم ، تونستم به سرعت پبشرفت کنم ؛ حتی جمعه ها می رفتم سر تولید.دقیقا یک سال بعد به من یک پیشنهاد کاری با سه برابر حقوق داده شد که بلافاصله قبول کردم. پنجشنبه ها هم یک کار نیمه وقت توی یک شرکت خصوصی گرفتم که بابت یک نصف روز کلی پول می دادند. جمعه ها هم توی یک داروخانه شیفت وای میستادم.از اون پیشی کوچولوی ناز چیزی باقی نمونده بود،دوباره روی پاهای خودش فرود اومده بود و  احساس ببر بودن می کرد.
***
سالها گذشت، من عوض شده بودم.دیگه از این که یک مرد ازم حمایت کنه احساس غرور نمی کردم.از این که خودم داشتم از عده ای به مراتب بزرگ تر و بیشتر حمایت می کردم خوشحال بودم. اما همه اش هم خوشحالی نبود.سختی و مبارزه و خستگی هم بود. اصغر شروع کرد به بی توجه شدن. به بی تفاوتی ، به بد زبانی و آزار دادن. لابد دلش برای پیشی کوچولوش تنگ شده بود. اما من دیگه اون آدم نبودم، من بالغ شده بودم . حالا بجای اینکه سالاد درست کنم و بشینم تا شوهرم برگردد، وقتی دیر می آمد ازش می پرسیدم کجا بودی و اصغر این رو دوست نداشت. توی حساب بانکی مشترک مان می دیدم که پولهایی کم می شود و وقتی ازش می پرسیدم دوست نداشت توضیح بدهد. اصغر زنی  که بپرسد؛ مشارکت کند؛ نظر بدهد ، بپرد روی پشت بام و دیش ماهواره را تنظیم کند دوست نداشت. شاید هم حق داشت ، او با یک پیشی کوچولو ازدواج کرده بود وحالا با یک هیولا باید سر می کرد.من هم اصغر را دوست نداشتم. نگاه کردم و دیدم همه ی این مدت چیزی که مرا به او پیوند می داد نیاز بود و نه عشق.  حالا دیگه بهش نیازی نداشتم، می تونستم روی پای خودم بایستم. به همین سادگی. چرا باید می ماندم؟ خداحافظی کردم.  از زمانی که از اصغر جدا شدم خیلی مصیبت کشیدم. کارم را از دست دادم، مهاجرت کردم، گرسنگی کشیدم، غربت دیدم ، اشک ریختم، زمین خوردم ، اما همه ی این ها را روی پاهای خودم کردم . گاهی از خودم می پرسم اگر آن روز مادرم به من زنگ نمی زد و مرا به زور به کار کردن وادار نمی کرد همه ی این اتفاق ها می افتاد؟  اگر هنوز هم داشتم توی آشپزخانه برای شوهرم سالاد و سوپ می پختم  و بچه هام توی اطاق داشتند بازی می کردند خوشحال تر نبودم؟ پاسخ این سوال را هرگز نخواهم دانست.
****
به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم.  حالا می دونم چه بر سر اون زنهای ناز و کوچولو آمده است. آنها بزرگ شده اند، قد کشیده اند و دیگر کوچولو نیستند.  توی کوچه ؛ توی خیابان دارند می دوند و سهم آدم بودنشان را می پردازند. توی زندگی جورهای مختلفی آدم را فلج می کنند. یک جورش  هم این است که توی چشمهایت نگاه می کنند و می گویند توی چشمهام نگاه کن ، کوچولو!  برای فلج کردن یک زن لازم نیست  پاهایش را قطع کنی، کافی است به او بقبولانی که این پاهای زیبا برای دویدن و پریدن از روی موانع ساخته نشده است.برای فلج کردن یک زن  لازم نیست بهش بگویی احمق و نصف عقل! می توانی در عوض بهش بگویی: تو فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده ای. با همین حرفهای زیبا می توان از یک انسان، با همه ی قابلیت هایش یک عروسک بی خاصیت ساخت که  »فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده» و در نتیجه بدون عشق یک مرد دلیلی برای بودن ندارد. موجودی  که  حتی یک روز هم نمی تواند روی پای خودش بایستد  ( چون متاسفانه با عشق  ورزیدن و این حرفها ی قلمبه حتی یک نون بربری هم نمی شود خرید) . موجودی  که نه در سطح روحی و نه در سطح اجتماعی هیچ هویت و استقلالی ندارد. می توان روی طاقچه گذاشت و پرستیدش. می توان هم به راحتی برش داشت و یک عروسک دیگر جایش گذاشت و در نهایت پر رویی بهش گفت : «عزیزم، ذات مردانه این است. ما مردها وحشی و رام نشدنی هستیم. ما مردها ذاتا تنوع طلبیم! ما مردها دوست نداریم به کسی توضیح بدهیم. اصلا ما مردها وحشی هستیم.  اما تو مظهر کمال و زیبایی و عشقی. تو یگانه دلیل آفرینشی ، تو وجودت سراپا مهر و وفاداری است، تو تندیس مادرانگی  و شاعرانگی هستی! »   بعد همان طور که این حرفها را می زنیم می توانیم آن تندیس نازنین را پرتش کنیم توی سطل آشغال و راهمان را بکشیم و برویم ، همانجوری که همفری بوگارت راهش را کشید و رفت. به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم. خوشحالم از اینکه نسل زنهای کوچولو رو به انقراض است.نه ، اشتباه نکنید، من  هنوز هم خوشحال نیستم ! اما فکر نمی کنم آنها هم خوشحال بوده اند. فلج بودن که خوشحالی ندارد
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:29  توسط آدم چاق | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زن هستم. تمام اتفاقاتی که برای یک زن در طول دوره زندگی باید بی افتد برای من افتاده. ازدواج کردم. بچه دار شدم . دانشگاه رفتم و در یک اداره دولتی مشغول به کار هستم. مسافرت ینگه دنیا رفته ام. زیاد مطالعه می کنم. با جوانها زیاد سرو کار دارم و مطلب هم زیاد می نویسم البته نه در مورد چاقی در حوزه تخصصی رشته خودم و در راستای شغل خودم. دائم در حال یادگیری هستم چون اعتقاد دارم اگر آموزش را تعطیل کنم در حال درجا زدن نیستم بلکه درحال عقب ماندن از جامعه روز هستم.
اما در مورد وبلاگم باید بگویم که چند ماه پس از بدنیا آمدن فرزندم وزن من شروع به اضافه شدن کرد. وقتی به هفتاد کیلو رسیدم یعنی 17 سال پیش متوجه شدم که باید رژیم بگیرم و اضافه وزن دارم. پس از هر رژیم غذایی و تلاش بسیار که مقداری وزن کم می کردم از شدت ضعف و اینکه تحمل گرسنگی را برای مدت طولانی نداشم با اضافه وزن بیشتر بر میگشتم به وضعیت قبل و حتی بدتر. بعد از مدتی یک چکاب کلی به من فهماند که رژیمهای بی رویه مرا دچار کم خونی مزمن کرده است. سال بعد هم آزمایش تراکم استخوان خبر بدتری را تحویل من داد.
سعی کردم با اضافه وزنم کنار بیایم.هر روز با 35 کیلو اضافه وزن تمام فعالیتهای خودم را دنبال می کنم ولی گاهی با مسائلی مواجه می شوم که ناشی از مشکل اضافه وزن من نیست بلکه ناشی از رویکردهای غلط در مورد آدمهای چاق است. همان نگاهی که مثلا 30 سال پیش در مورد آدمهای خیلی لاغر وجود داشت. این مسائل مرا به این تفکر واداشت که خوب نگاه کنم و در مورد مشکلات یک آدم چاق در کشورمان بنویسم.
در مورد آدمهای اطرافمان که به هر جهت به خودشان اجازه می دهند دیگران را به خاطر وضعیت ظاهریشان قضاوت کنند، تحقیر کنند و یا با حالتی دلسوزانه نصیحتهای تکراری کنند.
از آدمهای چاقی که هزاران راه را امتحان کرده اند و دچار مشکلات جبران نشدنی شدند. از کسانی که تن به جراحی دادند و هیچ وقت سر از بالین بلند نکردند و فرزندانی را بی پدر یا بی مادر کردند.
از جیبهایی که با این حرف و حدیثها پر می شود. از سیاستهایی که نیاز به تغذیه با این جور حرفها دارد. از کلینیکهای ترک اعتیادی که پر است از زنان و مردانی که برای لاغر کردن بی اطلاع دست به استفاده از داروهایی زدند که حاوی مخدر است.
از شمارش روزانه کالری ها، از اراده های قوی که در هر کاری موفق است ولی بی نتیجه بودن راه کاهش وزن لکه ننگی می شود بر دامن آنها. از اعتماد به نفسهای بر باد رفته آدمها. از درد دل آدمهای چاقی که دور و برمان کم نیستند و هر روز زخم زبانها نوازششان می کند.
اینجا می نویسم تا شاید آدمهایی که نگاه غلط به این جریان دارند کمی تفکرشان را تغییر دهند و زبان زهر آگینشان را کنترل کنند.

پیوندهای روزانه
السلام و علیک یا انصار ابا عبدالله
تربیت1
مردان دو زنه و بر باد رفتن سرمایه اجتماعی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
برچسب‌ها
چاقی (1)
رژیم (1)
بیماری (1)
تنبلی (1)
افسردگی (1)
زباله (1)
پیشخوان دولت (1)
مدارک مورد نیاز (1)
چاق (1)
ثبت احوال (1)
اصلاح نام فامیل (1)
چاقها (1)
دپرسینگ فصلی (1)
دقیقه نود (1)
کار زیاد (1)
کار زیادف جماعت ذکور (1)
پیوندها
حضور
از سوء مصرف تا درمان(آرش)
درمان چاقي - كاهش پله اي وزن
تاملات فلسفي يك بي پدر خودشيفته
ياد داشتهاي يك دختر ترشيده
توتيا
زجه هاي كودك كودن
صهبا
هر دلتنگي مال پاييزه
كافه تلخ
پسر خورشيد
كلبه عشق
دنياي خط خطي من
اشك انار
من زني كه مي خواهد بماند
كپل بانو
خونه(سارا)
جيغ بنفش
روزهاي زندگي
حرفهاي نگفته(دختر آتش)
★خـــــاطرات خـــــانمانه★(نازنين)
ايليا
ساروي كيجا
مادر شوهر عروس
نگاتيو(پوري)
وخدايي كه در اين نزديكي است
زندگي من
حس غريب
نقطه(آدرس جدید)
من صبورم اما(ركسانا)
زبون بسته
مورچه
وروجک خانم
کارمند وظیفه شناس
سارا در به در
گیس گلابتون
مدرسه ما
دلنوشته های یک دختر تنها
یکی به من می خندند
زن بابای امروزی
وسوسه
بلفی
بی ستاره
گل سرخ خورشید
کلبه من
چاقالو ها وارد میشوند
دنیای کوچک من
خاطرات زهرا نانازی
زندگی مخفی یک زن مجرد
بیستون سبز
یک محمد هستم
خاطرات پزشک زندان
بعد از سی
یه شوهر هم نداریم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM